X
تبلیغات
باران عشق - متن کامل رمان زیبا و عاشقانه “در آغوش دنیا“
سلام غریبه
_ تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.
_ من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟
نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟
پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی بدن؟
سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.
صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.
_ مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………
نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.
_ جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.
نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.
_ شیدا… من فقز یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور می خوای؟
غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.
زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.
_ بیا همدیگه را فراموش کنیم.
خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.
انگار او هم به این نکته می اندیشید.
_ پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.
باکمی تردید پرسید: مطمئنی؟
صدای او برای دلگرم کردنش کافی بود.
_ البته که مطمئنم .چی می گی؟ قبول می کنی؟
لبخندی بی اراده برلبانش نقش بست.جلوی روی او ، حق اعتراض نمی یافت.
_ باشه ، قبوله !
با لذت به اسمان می نگریست که کسی محکم تکانش داد:
_ شیدا …شیدا پاشو .دیرت می شه ها.
دستش را روی چشمهاکشید و انها را مالید.بسختی پلکاهیش را گشود.هما خانم کنار تختش نشسته بود.باصدایی خواب الود گفت : سلام !
_ سلام به روی ماه نشسته ات.چقدر می خوابی دخترجون ؟ پاشو که مدرسه ات دیر می شه.
روی تخت نیم خیز شد و پرسید: مگه ساعت چنده ؟
هما خانم از کنار تخت او بلند شد و گفت : حدودا هفت.
خواب از سرش پرید: چی…؟هفت ؟
از روی تخت پایین پرید و گفت : وای خدا جون!دیرم شده.مگه من به شما نگفتم شیش و نیم بیدارم کنید؟
هما خانم کنار درگاه کمی مکث کرد.سپس بالبخندی گفت : اگه بهت می گفتم الان شیش و نیمه که بلند نمی شدی.
نگاهش به عقربه های ساعت افتاد.معترض نگاهش کرد و گفت: از ترس نزدیک بود از حال برم.
هما خانم به جای جواب گفت: تا تو لباس بپوشی و حاضر بشی، منم یه صبحانه مختصر برات درست می کنم.
قبول کرد و به طرف تختش رفت.بعد از مرتب کردن تخت و شستن سرو رویش به اشپزخانه رفت.همه سر میز نشسته بودند.صندلی کنار برادرش را به عقب کشید و نشست.هما خانم استکانی چای مقابلش گذاشت و پرسید: این اخرین امتحانه؟
لقمه ای را که درست کرده بود به دهان گذاشت.
_ نه ، دوتای دیگه مونده، بعد از اون می شینم خونه ور دل شما.
صدای سینا را شنید.هنوز همان شیطنت بچگانه در صدایش موج می زد: پس من اینجا چه کاره ام؟
چشم غره ای به او رفت و از زیر میز محکم به پای او کوبید، طوری که صدای سینا در امد.
_ فراموش کردی سینا؟
سینا باصدایی ناله مانند پرسید: حالا چرا می زنی؟ فهمیدم دیگه!
علی اقا ، روزنامه را کنار گذاشت و رو به ان دو باکنجکاوی پرسید: موضوع چیه ؟
شیدا خود را به نادانی زد: چه موضوعی پدرجون؟
_ همون موضوعی که شما خواهر و برادر رو این قدر به هیجان اورده.
با تهدید به صورت سینا نگریست .سپس با لبخند تصنعی گفت : چیزی نیست.
سینا در ادامه گفت : منظورش اینه که چیز مهمی نیست.
سعید لیوان شیرش را سرکشید و پرسید : حالا این چیز ، چی هست؟ شیدا صبحانه اش را نیمه کاره رها کرد و گفت : بزودی می گیم.
طوری به سینا نگاه کرد که او متوجه شد و متعاقبش از جابرخاست و بعد از تشکر از مادر ، پشت سر او اشپزخانه را ترک کرد.شیدا پشت در اشپزخانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود.با دیدن او ، غضب الود و ناراحت گفت : جناب جارچی!مگه جنابعالی قول نداده بودی تا وقتی مطمئن نشدی به کسی چیزی نگی؟چی شد؟ چرا این قدر زود زدی یزر قولت؟
سینا ملتمسانه گفت : به جان خودت از دهنم پرید.
_ یه بار سینا… فقط یه بار ازت خواستم که رازداری کنی، اگه تونستی.
سینا دستهایش را به علامت تسلیم به هوا برد: ببخشید.اشتباه کردم.حالا لطفا خنجرتون رو از بیخ گلوم بردارید.
بی اعتنا به عذرخواهی او به طرف اتاقش رفت تا حاضر شود.جلوی در اصلی کیفش را از چوب لباسی برداشت و همان طور که بندهای کفشش زا می بست، صدای زنگ در را برای چندین بار پیاپی شنید.نگاه کوتاهی به اینه کرد و باصدای بلند گفت: او مدم.
با بانگی نسبتا بلند خداحافظی کرد و دوان دوان طولحیاط را طی کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق، در را گشود: سلام.
_ سلام ، هیچ می دونی چند دقیقه است دارم زنگ می زنم؟
_ پوزش خواهانه گفت : معذرت می خوام.مروز دیر از خواب بیدار شدم.
صدای معترض او را شنید: مطابق معمول ، بهانه همیشگی.
بالبخندی همراه با شیطنت گفت : خب عزیزم، من که علم غیب ندارم که بدونم تو امروز با راننده تون می ری دبیرستان یا می ایی دنبال من.
نگاهی به سرکوچه کرد و گفت : می بینم که از قرار معلوم امروز هم سر راننده ات رو شیره مالیدی.
لیلی لبخندی تحویلش داد و گفت : فرستادمش پی نخود سیاه.تو چطوری؟ درسات رو خوندی؟
بند کیفش را محکمتر از قبل در دست فشرد: اره اما به یک مشکل برخوردم .هرکاری کردم نتوانستم حلش کنم.
_ رسیدیم مدرسه نشونم بده، شاید بتوانم حلش کنم.
_ باشه حتما.
لیلی نفس عمیقی کشید و گفت : امتحانات که تموم بشه خونه نشینی هم شروع می شه.
شانه اش کمی به بالا تمایل کشید و گفت : توکه بیکار نمی مونی.پس ارشیا چه کاره است؟ پسر عمویی به اون نازنینی.تورو هر روز توی شهر می گردونه.
لیلی پوزخند تمسخرامیزی زد و گفت : خواهشا دیگه اسم این پسره لات اسمون جل رو جلوی من نیار.هروقت که می بینمش باورکن دلم می خواد زمین دهن بازبکنه و ببلعدش تا دیگه نبینمش.
شیدا بی اراده خندید و گفت : اگه دوست نداری باهاش مراوده کنی، خب نکن.چرا این قدر خودتو عذاب می دی؟
لیلی اه کوتاهی کشید، سپس بانگاهی عاقل اندرسفیه به او گفت : توهم حرفایی می زنی، حالا خوبه که تو وضع منو بهتر از خودم می دونی.من معاشرینم رو خودم انتخاب نمی کنم که هروقت دلم خواست باهاشون قطع رابطه کنم.
بی اختیار از دهانش پرید: تا حدودی بهت حق می دم که از خانواده ات بترسی، ولی تو دیگه شورشو دراوردی.شدی عین عروسک کوکی که هرکاری رو که پدرو مادرت ازت می خوان انجام می دی.کمی هم شهامت داشته باش.
لیلی لب برهم فشرد.انگار دوست نداشت همه مکونات قلبیش را یکباره بیرون بریزد.
_ من … من نمی تونم.فکرش… خیالش هم که به سرم می زنه حس می کنم موهای تنم سیخ شده.همون یه باری که توی روشون وایستادم برای هفت پشتم بسه.اون شب او قدر کتک خوردم که حد نداشت.تو که روز بعد اومدی دیدنم ، دیدی که چه شکلی شده بودم.
چشمان لیلی از یاداوری مجدد ان ماجرا ، پر از اشک شدند.شیدا بنرمی دست او را فشرد و با مهربانی گفت:
_ منو ببخش.اصلا دوست نداشتم با حرفام ناراحتت کنم ، ولی بعضی اوقات بدون این که بخوام بعضی چیزها از دهنم می پره.
لیلی با دستمال کاغذی، رطوبت اشک را از چشمانش گرفت.باصدای بغض الودی گفت : تو تقصیری نداری که به خاطرش عذرخواهی کنی.من هم با حرفات موافقم، ولی… چه کنم که جرات ابراز وجود ندارم. چون کوچکترین حرف یا حرکتی از جانب من، باعکس العمل شدید پدر و مادرم مواجه می شه.بنابراین چاره ای نیست جز… سوختن و ساختن.
شیدا ساکت ماند.دلش نمی خواست بیشتر از ان ، اسباب رنجش لیلی را فراهم اورد، بنابراین سعی کرد با تغییر موضوع گفتگو، لیلی را از ان حال و هوا خارج کند، به همین خاطر با هیجان گفت : راستی…. قضیه خودم رو بهت گفتم ؟
لیلی سری تکان داد و متعجب پرسید: کدوم قضیه؟
با اشتیاق دست لیلی را محکمتر از قبل فشرد و گفت : بزودی توی بیمارستان مشغول به کار می شم.
_ جدی؟
سرش را با هیجان خاصی چندبار به بالا و پایین حرکت داد و گفت : اره..!دیشب با سینا راجع به شغل اینده ام صحبت می کردم، سینا بهم گفت اگه دوست داری داشته باشم می تونه توی بیمارستان محل کارش پارتی من بشه.باورت می شه لیلی؟در این صورت می شم خانم پرستار شیدا صارمی.دیشب از شدت هیجان تا دم دمای صبح بیدار بودم.سینای بیچاره رو هم وادارکردم پابه پام در شب زنده داریم شریک باشه.فکر می کنم الان به جای مریضا روی تخت معاینه دراز کشیده باشه.
شیدا ابدا متوجه نبود که هروقت اسم سینا را جلوی لیلی می اورد ، سرخی خوشرنگی گونه های چال افتاده او را می پوشاند.لیلی نگاهی به او کرد و پرسید: بردارت می تونه پارتی من هم بشه؟راستش خیلی دلم می خواد توی بیمارستان به عنوان پرستار کار کنم.
شیدا با شادی گفت : البته که می تونه.ولی تو که…….
سکوتش موجب شد لیلی اهی بکشد و بگوید: اره حق با توئه.من نمی تونم….. یعنی اجازه شو ندارم.
شیدا با حسرت گفت : کاش می تونستی یه جوری بابا و مامانت رو راضی کنی تابا همدیگه بریم سرکار.ما از اولین روز مدرسه باهمدیگه هستیم ، همیشه هم کاری کردیم که با همدیگه بمونیم
لیلی اه دیگری کشید و بالبخند تلخی گفت : می دونی که نمی شه.در هرحال برات خوشحالم.
شیدا اهسته تشکر کرد، سپس درکنار او از دربزرگ دبیرستان گذشت.بعد از پایان امتحان، لیلی خود را به شیدا که به دیوار تکیه داده و منتظرش امدنش بود، رساند و پرسید : چطور امتحان دادی؟
شیدا با رضایت گفت : خیلی خوب ، فکر می کنم نمره کامل رو بگیرم.
کیفشان را به دوش انداختند و به طرف شیر اب خوری پیش رفتند.بعد از نوشیدن جرعه ای اب، لیلی که ناراخت و شرمزده به نظر می رسید گفت : امروز باید تنها برگردی خونه!
باتعجب به او نگریست و پرسید: چرا؟!
لیلی مغذب و عصبی بود و گفت : باید برم خرید.
لبخند از لبان شیدا پرید : یکی دیگه؟
لیلی با ناراحتی سرش را تکان داد.
_ این دیگه کیه لیلی؟از قوم تاتاره یا مغول، نکنه رئیس جمهور امریکاست؟
_ مرده شور همه اینارو ببره.بهتر از نادرن.
_ نادر؟!
لیلی با اکراه گفت : همون پیرمردی که شریک کاری پدرمه.
شیدا متحیر و بهت زده تکرارکرد: چی؟….یه پیرمرد؟ لیلی…. درست شنیدم؟ خواستگار جدید تو یه پیرمرده؟
_ اره.
لیلی شرمگین سر به زیر انداخت و گفت : اره؟
شیدا خشمگین و ناراحت باصورتی گلگون پابه زمین کوبید و پرسید: چطور پدرت راضی شده که اون مردک بیاد خواستگاری تو ؟
لیلی پوزحند تمسخر امیزی زد و گفت : مثل اینکه تو نشنیدی چی گفتم.اون شریک پدرمه و صاحب میلیونها تومن پول.فکر می کنی
درم من رو به اون ترجیح می ده؟
_ تو دیوانه ای لیلی.دیونه.این یعنی بدبخت کردن خودت.می فهمی؟
لیلی منفعل و پریشان پرسید: شیدا چی می گی؟ اصلا می فهمی؟ مگه من به یه زبون دیگه دارم باتو حرف می زنم؟
شیدا عصبانی پرسید: می گی تو جرات مبارزه با سرنوشت رو نداری؟
لیلی ناراحت و سربه زیر گفت : سرنوشت من ، دست خودم نیست.
شیدا به سختی خودش را کنترل می کرد .همیشه از تسلیم محض بودن بیزار بود.
_ جدی جدی تو دیوانه ای لیلی.منظورت از این حرف چی بود؟ پس فکر کردی سرنوشت ماروکی رقم می زنه؟ ارواح؟
لیلی باصدایی بغض الود گفت: تو نمی فهمی چی داری می گی.
شیدا خشمگین گفت : پس بفرمایید من نفهم هم بودم و خودم خبر نداشتم.
راننده لیلی جلوی در دبیرستان منتظرش بود.
لیلی با ناراحتی گفت : نه من ، نه تو و نه هیچ کس دیگه نمی تونه کاری بکنه، هیچ کاری.
_ می خوای خودت رو تسلیم کنی؟
لیلی با لحنی دردالود گفت : فکر می کنی چاره دیگری هم دارم؟
_ این همه خواستگار داری، چرا این؟
_ دست من نیست .خوبه اینو تو بهتر از من می دونی.
صدای راننده رشته کلامشان را از هم گسست: می بخشید خانم! سوار نمی شین ؟ اقا فرمودند زود تشریف بیارید خونه.
لیلی بی ان که حتی نیم نگاه به او بیندازد گفت : منتظر باش!
باچشمانی پر از اشک به شیدا نگریست.او را هم هم چنان ناباور می دید.
_ چیه ؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟ مگه تا حالا منو ندیدی؟
شیدا لبانش را باپوزخند استهزاامیزی کج کرد: همیشه این روتو می دیدم.حالا فرصت کردم اون طرف سکه رو هم می بینم.
لیلی هم پوزخندی زد و گفت : زیاد به چشمات فشار نیار.عینکی می شی.من دوطرف یک رو هستم.
زمزمه کزد : خدای من …. لیلی تو …..
لیلی سر به زیر انداخت و گفت : می بخشی، ولی دیگه باید برم.زیادی معطل کردم.
_ دوست داشتم مثمر ثمر واقع باشم.
سعی کرد با شوخی ذهن او را به سوی دیگری معطوف کند.
_ تو نیش نزن حضرت مار، مثمر ثمر بودن پیشکشت.
به جای لبخند ، زهر خندی برلبان شیدا شکفت .
_ چقدر بامزه شدی لیلی.
_ به قول خودت اون روی سکه ام.
به سردی گفت : فردا می ایی دنبالم یا نه؟
_ نمی دونم ، ولی منتظر باش.اگه سر ساعت نیومدیم بدون که دیگه پیدایم نمی شه.
دست او را فشرد و گفت : باشه ، پس تا فردا…خداحافظ
ماشین پدر لیلی از مقابل پایش پرواز کرد ، در حالی که شیدا میان بهت و حیرت با خود می اندیشید چگونه این خبر را به سینا بدهد.
شیدا سعی می کرد بدون ناراحت کردن خودش و سینا قضیه را به او بگوید، اما این امکان نداشت .معمولا در صحبت با سینا، تن صدایش بالا می رفت و همین او را حسابی ناراحت می کرد.سینا با نگرانی پرسید: تو مطمئنی که اونها مجبورش می کنن؟
_ فکر می کنی دیوانه شده ام این وقت روز بدون هیچ دلیل خاصی باهات تماس بگیرم، اونم فقط به خاطر نگران کردنت؟
صدای سینا گرفته به گوش رسید: نه،ولی ….شیدا تو یه روز بهم گفتی که محرم اسرار لیلی هستی.راست گفتی؟
_ مگه تا به حال از من دروغ شنیدی؟
_ نه نه فقط می خواستم مطمئن بشم که عین همینه.
_ خب معلومه که هستم.من تنها دوست صمیمی و نزدیک لیلی هستم.بالاخره نمی خوای بگی چرا این سوال رو پرسیدی؟
_ باید قول بدی راستش رو بهم بگی.باشه؟
بابی حوصلگی گفت : می دونی که بلد نیستم دروغ ببافم.باشه بهت قول می دم.
_ اون …یعنی منظورم لیلیه ….فکر می کنی به کسی علاقه داشته باشه؟
حرفش شیدا را به فکر فرو برد.هیچ جوابی برای گفتن نداشت.سکوتش سینا را نگران کرد.پرسید:الو…شیدا گوشی دستته؟
باحواس پرتی گفت : هان…!اره دستمه.
_ نگفتی، تا به حال در این مورد باهات صحبت کرده یا نه؟
_ اون دختر عفیف و پاکدامنیه و تا به حال در این مورد چیزی به من نگفته .
_ فکر می کنی …بتونی باهاش صحبت کنی؟پ
_ راجع به تو ..؟ فکر نمی کنم بتونم توی قلب سنگی لیلی نفوذ کنم و علاقه تو رو توش تزریق کنم.
_ تو که عوض امیدواری فقط ناامیدم می کنی.
_ خیلی خب اقا داداش.حالا که اینطوره خودت قضاوت کن.اگه جای من بودی بغیر از این کار که من دارم می کنم، چه کار می کردی؟
_ چرا من خودم رو جای تو بذارم؟ تو خودتو جای من بذار ببین چه کار می کردی.
_ ببین ، نه من نمی تونم خودمو جای تو بذارم نه تو می تونی جای من باشی، ولی یه کار می تونم برات بکنم، اونم اینکه با لیلی صحبت کنم.اگه جوابش مثبت بود تکلیف تو…. خب معلومه ولی اگه جوابش منفی بود، شرمنده…. باید عشق لیلی خانم را فراموش کنی.
سینا خنده ای عصبی کرد و گفت : تو هم با این کمکت ….چقدر به فکر منی.
هما خانم با ظروف وارد سالن شد.باعجله گفت: درمورد پیشنهادم فکرکن.می دونی که به غیر از این هیچ کاری از دستم برنمیاد.
_ باشه .تونستم فکرش رو می کنم.
_ باهام کاری نداری؟ دیگه باید قطع کنم.
_ نه .شیدا، فکر نمی کنی اگه زودتر از این اقدام می کردم موفق تر بودم؟
شیدا با محبت خواهرانه گفت: نمی دونم، ولی شاید اگه اون بلاها رو سرش نمی اوردی قضیه راحت تر حل می شد، اما حالا……
سینا حرفش را قطع کرد و پرسید: تاکی می خوای هر موضوعی رو که به لیلی مربوط می شه به کارای من ربط بدی؟ من که همه چیز رو
بر ات تعریف کردم.اون هم بی تقصیر نبود.
_ می دونم ، ولی……
صدای هما خانم رشته کلام را از دستش خارج کرد: شیدا!پس کی این مکالمه شماها تموم می شه ؟ غذا از دهن افتاد.
دست روی گوشی مقابل دهانش گذاشت و گفت : دیگه تموم شد.شما بخورید و منتظر نشید .الان میام.
_ تو بهتره حرفات رو تموم کنی، تا اون موقع غذاها رو دوباره گرم می کنم.
_ واقعا شرمنده ام. دیگه تموم شد.الان میام.
سپس خطاب به سینا گفت : من دیگه باید برم .کاری نداری؟
_ نه ، راستی تا یادم نرفته یه موضوع مهم هست که وقتی اومدم خونه یادم بنداز بهت بگم.
_ باشه. مواظب خودت باش.فعلا…..
بعد از پایان مکالمه اش متوجه ساعت شد.تقریبا یازده بود و او لباسهایش را هنوز به تن داشت.از جابرخاست و به اتاقش رفت تا لباسهای مدرسه اش را عوض کند.
شیدا با دلسوزی نگاهی به ظاهر خسته و افسرده سینا کرد و گفت: ظاهرت خیلی خسته نشون می ده.نباید تا این حد به خودت فشار بیاری.باید کمی هم به فکر سلامتیت باشی.
سینا صندلی میز مطالعه را عقب کشید و برعکس روی ان نشست و گفت: تا وقتی این ماجرا همچنان ادامه داره، توهم منو این جوری خواهی دید.
_ اخه چرا ؟ چرا این قدر به خودت ریاضت می دی؟ تو مثلا داری پزشکی می خونی، ولی به نظر من خودت از همه مریض تری.
_ جدی فکر می کنی بعمد این کارا رو می کنم؟ واقعا که……
_ توی این راه از بین می ری سینا.اینو دارم جدی بهت می گم.
سینا اهی کوتاه کشید.شیدا لحنش را نرمتر و محبت امیزتر از سابق کرد و گفت : من می خوام توی این یک هفته تکلیفت رو روشن کنم. جمعه همین هفته می خوام برم خونه شون.خوشبختانه امتحانا تمون هم تا اون موقع تموم شده و برای لیلی هم مشکلی پیش نمیاد.
سینا با وحشت گفت : نه ، نه الان خیلی زوده.بذار برای یه وقت دیگه.
شیدا ناراحت وجدی از کنار تختش بلند شد و گفت : پس می شه بفرمایید اگه الان وقتش نیست، کی وقتشه؟ تو توی این یک سال خودت رو از بین بردی.اصلا به اینه نگاه کردی قیافه ات رو ببینی؟ درست مثل میت شدی.
صدایش بلند بود و همین سینا را پریشان کرد.بلند شد و با نرمش گفت : هرچی تو بگی، فقط داد نزن .این جوری ابرومو می بری.
برلبان شیدا لبخند موفقیت امیزی نقش بست و بی اختیار گفت: سینا مطمئن باش اون قدر زیبا هستی که دل همه دخترا رو ببری.گمون نکنم لیلی هم از این قاعده مستثنی باشه.
صورت سینا رنگ گرفت و با صدایی زیر پرسید: اینو جدی گفتی یا فقط برای دلخوش کردن من؟
_ می دونی که اهل الکی دلخوش کردن کسی نیستم.نه ! کاملا جدی گفتم.
سینا یکباره یاد موضوعی افتاد که می خواست با او درمیان بگذارد.از حواس پرتی اش شکایت کرد و دست به جیب کتش برد و پاکت نامه ای را از ان خارج کرد و به شیدا نشان داد و با شیطنت پرسید: حدس بزن این از طرف کیه؟
شیدا از جابرخاست و نامه را از دست او قاپید و با خوشحالی گفت: سیاوش !
سینا دست روی دهان او گذاشت و پرسید: فهمیدم.حالا چرا داد می زنی؟
شیدا بی توجه به حرف او نامه را از پاکت خارج کرد و پرسید: کی به دستت رسید؟
سینا به او نگاه کرد و گفت: امروز صبح بعد از رفتنت به مدرسه.حسن اقا با خوشحالی نامه رو نشونم داد و گفت،( از خارجه) من هم دیرم شده بود، بردمش بیمارستان، به هیچ کس هم نگفتم تا روز قبل از ورودش همه رو حسابی ذوق زده کنیم.
چشمان شیدا از خوشحالی برق زد: مگه داره برمی گرده ایران؟
_ اره، سه روز دیگه اینجاست.چهارشنبه.
_ پس تا رسیدنش فرصت کافی برای یه خونه تکونی مفصل داریم.
سینا متعجب پرسید: مگه غریبه اس؟
با تغییر نگاهش کرد و گفت: مثل اینکه حواست نیست.اون داره بعد از نه سال برمی گرده.فکر نمی کنی اگه این کارو نکنیم رفتار توهین امیزی داریم؟
سینا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من که از این چیزا خبر ندارم.خانمها واردترن.
شیدا با خوشحالی انگشتانش را به حالت دعا درهم فرو برد و گفت: وای… نمی دونی سینا چه احساسی دارم.نزدیکه از خوشحالی به پرواز دربیارم.وقتی که می رفت تقریبا همسن و سال حالای من بود.الان دیگه باید یه مرد حسابی شده باشه.مسلما موقع دیدنش از هیجان غش کنم.وای……………
لحن هیجان زده شیدا، سینا را به خنده اند اخت. از روی صندلی بلند شد و گفت:
_ فعلا غش نکن تا خبر دوم رو هم بشنوی، بعدش هرچقدر دلت خواست غش کن.
_ خبر دوم؟!
_ تو در بیمارستان استخدام می شی.
قبل از ان که شیدا از خوشحالی فریاد بزند با عجله گفت: اما……..
چشمان شیدا بازتر از حد معمول به او خیره ماند: اما چی…..؟
_ باید یه دوره اموزشی سه ماهه رو سپری کنی.
به چشمان کشیده و سبز رنگ سینا خیره ماند.شیطنت در نگاهش بیداد می کرد.برای انکه مطمئن شود سر به سرش نمی گذارد گفت:
_ جدی می گی یا شوخی می کنی؟پ
_ شوخیم چیه؟
با قاطعیت پرسید: سربه سرم که نمی ذاری؟
سینا خنده ای کرد و گفت: برای چی باید این کار رو بکنم؟ هنوز اثار کتکهایی که دفعه قبل بهم زدی روی بدنم مشهوده.باوجود این فکر می کنی جرات می کنم سربه سرت بذارم؟
شیدا با خوشحالی خودش را در بغل سینا انداخت و گفت: خیلی دوستت دارم داداش سینا، تو….تو بهترینی.
سینا با خنده او را از خود جدا کرد و با شیطنت گفت: خداکنه. من که از خدامه.
ان قدر سرحال بود که حرف سینا را بی پاسخ گذاشت.صدای هما خانم متعاقب درزدنش شنیده شد.
_ شما دوتا چقدر حرف برای گفتن دارید؟ تموم کنید بیایید سر میز.بقیه منتظرتونن.
هردو با نگاهی به هم همزمان گفتند: اومدیم.
و شاد خوشحال از اتاق خارج شدند.

برچسب‌ها: انتشارات, شقایق رمان رمان عاشقانه رمان عاشقانه و زيباي, ♥در آغــوش رویــا♥, از فصل 1تا 5, متن كامل رمان زيبا و عاشقانه, در آغوش دنيا
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 10:18  توسط فرشاد  |